X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

پنج‌شنبه 26 مهر 1386 ساعت 08:21 ب.ظ

خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

زنگ ریاضی بود حوصله همه سر رفته بود تصمیم گرفتیم ببینیم واسه کی اسم نگذاشتیم توی کلاس ، واسش اسم بگذاریم. من بنفشه را پیشنهاد کردم و از اونجا که بنفشه مو قشنگه شاعر کلاس ما بود تصمیم گرفتیم اسم حافظ را برایش بگذاریم. حالا اسم کوچیک حافظ چی بود؟ هیشکدوممون نمی دونستیم. از همه دورو وریها پرسیدم کسی نمی دونست. این سؤال تا پیش فائزه و پردیس و عاطفه و سحر که دوتا میز جلوی استاد می نشستند رسید. ناگفته نمونه که عاطفه بعد از صفری که توی امتحان میان ترم گرفت سر زنگ ریاضی می رفت و میز اول جلوی معلم می نشست... بماند . به اینجا رسیدیم که حتی یک نفر هم توی کلاس اسم بدبخت حافظ را نمی دونست و هرکس به مسخره یه اسمی می گفت. یکی می گفت کامبیز یکی می گفت شاهرخ یکی می گفت هوشنگ(نجمه) یکی می گفت پرویز (نیکو) و ... خلاصه مردیم بسکه زیر زیرکی خندیدیم. تا بالاخره صدای دبیر ریاضی در اومد. خانم فتح الهی خوب کلاس را بهم ریختی چی شده؟ بگو ماهم بدونیم. منم بلند شدم و جریان اسم حافظ را گفتم و بچه ها می خندیدند دست آخر هم از دبیرمان پرسیدم: خانم شما بلد نیستید اسم حافظ چی بود؟ یه کم بربر منو نگاه کرد و سرش را به علامت نه تکون داد و گفت برو پایین. منو میگی گفتم باز اخراج شدم از کلاس. گفتم آخه چرا؟ گفت برو پایین از توی کتابخانه (واقع در طبقه دوم بود) اسمشو ببین و زود بیا.من هم به دو رفتم وبر گشتم و با خوشحالی گفتم خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی و بچه ها قاهقاه زدند زیر خنده. نمی دونم از خوشحالی الکی من خندیدن یا موضوع چیز دیگری بود. بعد دبیرمان گفت خب خانم فتح الهی اگه جواب سوالت را گرفتی بشین سر جایت تا ما هم بتوانیم به درسمون برسیم. صیتی و صبور و چندتای دیگه منو نگاه می کردند و به علامت ندامت سرشون را تکان می دادند اما چی کار کنم وقتی سؤال دارم نمی توانم حواسم را به کاری جمع کنم!! مثل مریم که نمی تونست دوتا کار را با هم انجام بده. یعنی اگه یه سیب می دادی این دستش و می گفتی این گلابی را با اون دستت بگیر حتماً سیب را می انداخت تا گلابی رو بگیره. البته من فقط در مورد جمعی حواسم این مشکل را دارم.