X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

دوشنبه 23 مهر 1386 ساعت 07:56 ب.ظ

پریسا باز بخند...

زنگ اول امتحان جغرافی داشتیم. همون امتحانی که یگانه به دروغ گفته بود که با دبیرمان حرف زده و این امتحان تاثیر مثبت قرار بود داشته باشه اما بعدش فهمیدیم که این یه دروغ کثیف بوده و اصلاً کسی به دبیر جغرافی زنگ نزده. پریسا هنوز اعصاب درست حسابی نداشت واسه همین سر امتحان نیامد. بعد از امتحان رفتم حیاط و هر کدام از بچه خرخونها و بچه زرنگها میومدن پایین سربه سرشون می گذاشتم و می گفتم: تیلر را نوشتید؟ اونا هم کپ میکردن که این کجا بوده که اونها ندیدن. بیشتر همه با واکنش صیتی حال کردم که یه سیلی محکم به خودش زد و کلی همه خندیدن و پیرایه که اشک توی چشماش حلقه زد و داشت بغضش می ترکید که غش غش زدیم زیر خنده. زنگ دوم بازم جغرافی داشتیم و پریسا اومد ولی حاضر نشد امتحان بده و گفت که اصلاً مهم نیست برایش و برگشت و به من گفت از تو هرچی یاد نگرفته باشم بی خیالی را یاد گرفتم دیگه!!

ساعت نقشه کشی بود و ما سه تا میز روی زمین وسط کلاس نشسته بودیم .وقت نقشه نشیدن کلی دست نجمه رو که سعی می کرد سر گربه ای شکل ایران را در بیاره من و نیکو خط زدیم. پریسا هم دوبار کل نقشه ای من کشیده بودم را با مداد قرمز خط خطی کرد تا جایی که مجبور شدم سه بار نقشه را بکشم. سیما و فهیمه هم مشارکتی می کشیدن که باعث شده بود نقشه یه چیز چپندل قیچی از آب در بیاید. وقتی کشیدن نقشه با کلی مسخره بازی و سربه سر هم گذاشتن و خط خطی کردن و دست خط زدنها و ...تمام شد اومدیم بالا و گفتیم حالا وقت بازیه. شروع کردیم به فال گرفتن. به من 34 افتاد می دونید یعنی چی؟ یعنی هنوز بچه ام

پیرایه از فهیمه پرسید دارید چی کار می کنید؟ البته خیلی آروم . فهیمه هم آرام جواب داد "داریم فال الکی می گیریم" دبیر جغرافی گفت واسه ما هم از اون فال الکی ها بگیرید و همه خندیدیم. فهیمه هم با کلی خجالت گفت نه خانم!! و دبیرمان هم می خندید. روز خوبی بود خیلی خندیدیم. پریسا هم می خندید و چهره اش باز شده بود. بعد از این مدت اتفاقهای بد که پشت سر هم افتاده بود یه خنده حسابی واسه همه لازم بود به خصوص پریسا که از این دمغی و افسردگی در بیاید. البته بعد از امروز پریسا دمغ نبود و باز می خندید. وقتی دوستها نامرد از آب در میایند آدم فکر می کنه که این بزرگترین غم دنیاست اما اگه بیشتر دقت کنیم این بهترین نعمته که یه آدم دورو را آدم زودتر بشناسه. به قول معروف ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. پریسا با تمام بلاهایی که مونا سر ما آورده بود ولی هنوز دل رئوف و مهربونش برایش می سوخت. این لازم بود که این اتفاق بیفته تا هرچه زودتر دست مونا برایش رو بشه تا آسیب های بیشتری و یا شاید جبران ناپذیری از اون نخوره. بالاخره دوره غم تمام شد...