X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

یکشنبه 22 مهر 1386 ساعت 03:54 ق.ظ

دخترک گستاخ

اون روز خیلی سوز می آمد و منم مثل همیشه کاپشن نپوشیده بودم که هیچ زیره مانتو هم یه رکابی تنم بود. حالا توی این سرما هم مدیرمان با اون روسری پلنگی اش که تاریخچه اش حداقل به سه نسل قبل از ما بر می گشت یادش افتاده بود بیاید سر صف و درباره توالتها صحبت کنه؟!!؟! ( خیلی حرف حیاتی بود اگه نمیزد غم باد می شد توی دلش)

حرفهایش که تمام شد بچه ها رفتن سمت کلاس مثل خیلی ها و مثل همیشه که صفها بهم می ریخت و درهم ورهم می رفتیم توی کلاس اینبار هم من و عاطفه رفتیم سمت در که صدای ناظم سومی هارو شنیدیم که می گفت برگردید( ما بهش می گفتیم پرپر). ما خودمون را زدیم به اون راه و به راهمون ادامه دادیم . اینبار بلندتر داد زد : مگه با شما نیستم گمشو حیاط. برگشتم دیدم عاطفه کنارش وایساده. گفتم با من بودی؟ گفت آره گفتم خب سرد هوا داشتیم میرفتیم تو. گفت می خواستی یه چیزی بپوشی خب. گفتم خودت چرا نپوشیدی که همش دستهاتو بهم نمی مالیدی. و رفتم. دوید و منو گرفت و گفت: دخترک گستاخ اسمت چیه ؟ دهنمو وا نکرده بودم که صدای ناظم خودمون شنیدم: فتح الهی. با لبخند گفتم فتح الهی و با صف کلاس خودم که دیگه نوبتشون شده بود رفتم بالا. اگه شفاهی نرسیده بود اصلاً عیب نداشت. و اگر اون موقع عاطفه واینستاده بود اصلاً نمی توانست کاری کنه و رد شده بودیم. آخ که چقدر این عاطفه گه گداری خنگ میشه.حقّم داشتم. چون درست دو روز بعد سر یه جریان دیگه که باعث و بانی اون هم عاطفه بود مجبور شدم برم و از پَرپَر معذرت خواهی کنم که البته این نسبت به تاوانی که برای اون اتفاق دادم هیچ بود