X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 20 مهر 1386 ساعت 07:14 ق.ظ

عکس داداشی

زنگ تفریح دوم بود که همکلاسی مونا دوست جدید پریسا که دوست دختر پسردایی پریسا بود اومد تو کلاس و گفت که ناظممان عکس دوست پسر مونا رو از لای دفتر مونا پیدا کرده و مونا هم هل شده گفته عکس برادر مهدیه است. مهدیه دفتر ریاضی اش را داده بوده به من و عکس داداشش لای دفترش بوده حالا آوردم که بهش بدم که قبلش شما دیدید. ناظممان هم که خر حتماً باورش شده!!! یه کم مکث کردم و بعدش سرمو به علامت باشه تکون دادم و رفت.پیرایه گفت وا چه بی خود. این همه آدم چرا اسم تورو آورده؟ با تو مگه سنمی داشته؟ گفتم نه اتفاقاً اصلاً هم ازش خوشم نمیاد. خوشمم نمیاد که پریسا باهاش می گرده . اینا که از یه جنس نیستن. فهیمه گفت به خاطر پسر داییشه وگرنه اینو اصلاً پریسا از کجا می شناخت. وقتی پریسا اومد دیدم خیلی مضطربه گفت مهدیه میگی که عکس برادرت بوده. تو دلم گفتم نه اما به خاطر پریسا گفتم باشه. می دونستم دارم تو دردسر بزرگی می افتم. تنها شانس این بود که یگانه فردا روز کارشه و یه روز وقت  دارم فکر کنم و حرفهامون را یکی کنیم. شاید لازم بشه مزه دهن مامانم رو هم بچشم ببینم اگه پاش بیفته مدرسه بیا هست یا نه. تا آخر روز داشتم به فردا فکر می کردم موقع رفتن به خونه پیرایه صدایم کرد و گفت فکرشو نکن فردا امتحان جغرافی داریم درستو بخوان . ما پشتت هستیم. گفتم مرسی اما تو دلم گفتم وقتی که من توی قتلگاهم هیشکی پشتم نیست و رفتم ....

فردای اون روز داشتم امتحان جغرافی می دادم که نامه آوردن که فتح الهی بره اتاق مشاوره. همه برگشتند و به من نگاه کردند.دبیرمان یه ندا به همه داد که به امتحانتان برسید اما من اصلاً نمی دونم بعدش چی نوشتم. دستام یخ کرده بود. احساس می کردم که از تو یخ زدم. دستام می لرزید.این اولین باری بود که به خاطر کاری که نکرده بودم باید جواب پس میدادم واسه همین میترسیدم. وقتی دست گلهای خودم را جواب میدادم می فهمیدم که واقعاً چی کار کردم و می توانستم با نیم متر زبونم جریان را بپیچونم اما این بار احساس می کردم که زبونم بند اومده . توی مدت امتحان پریسا مدام نگاهش به من بود. به خاطر اون قبول کرده بودم اما واقعاً کارم درست بود؟ جوابش یک کلمه بود. نه

از در قتلگاه که رفتم تو یگانه گفت خب این دفعه جریان چیه؟ من هم همونی که مونا گفته بود را بهش گفتم. گفت حالا عکس دادشت اصلاًلای دفترت چی کار میکرد؟ فالبداهه یه دروغ دیگه ساختم که رفته بودم عکاسی عکسهارو گرفته بودم و جعبه اش پاره شده من هم واسه اینکه عکسها خراب نشه گذاشتم لای دفترم و حتماً وقتی عکسهارو ورداشتم یکیش جا مونده. گفت داستان باور نکردنیه. نه؟ گفتم هرجور راحتید گفت شماره خونتونو به البته می توانم برم از تو پروندت نگاه کنم. گفتم لزومی نداره .....29 . اومدم بیرون. بچه ها پشت در منتظر بودن که ببینن چی شدو همون موقع یگانه رفت و با تلفن شروع کرد به حرف زدن. در یه جمله به بچه ها گفتم محال ممکنه که مامانم دروغ بگه و رفتم کلاس. وقتی از مدرسه برگشتم خونه یه جنجال بزرگ داشتم و اصلاً تویش اسمی از پریسا نیاوردم چون می دونستم که ذهنیت مامانم نسبت به یکی خراب شه دیگه نمیشه کاریش کرد و در عوض تا جا داشت از اون مونای حمال و نجابتش حرف زدم که گول خورده وخام شده و .... . بالاخره مامانم بعد از یک ساعت راضی شد که بیاید و بگوید که اون عکس پسرشه؟!!؟ اما درست یک ساعت بعد اومد و گفت که همچین کاری را نمی کنه. همینو بس ....

صبح وقتی رقتم مدرسه به همه گفتم که چی شده و به قول لیلا دیگه نمیشه کاری کرد باید نشست و دعا کرد و مونا هم دور و ورم می پلکید و  التماس می کرد. اعصابم را خورد کرده بود زدم و رفتم تو حیاط پیش عاطفه و دوستانش فهیمه معصومیان و سمیرا نشستم تا زنگ بخوره....

فردای اون روز مامانم ساعت 10 قرار بود بیاد مدرسه. زد و زنگ دوم که از ساعت نه ونیم شروع می شد برای برنامه ریزی تحصیلی برامون سخنران آوردن و همگی رفتیم نمازخانه. بیخ تا بیخ کنار دیوار ته سالن نشسته بودیم و به در خیره شده بودیم. چون یگانه اونجا بود و اگر مامانم  می آمد باید تو نمازخانه سراغش را می گرفت. مامانم سر ساعت آمد. من و پریسا دیدیمش . دلم هری ریخت پایین. مونا اونر سالن نشسته بود و متوجه نشد که مامانم اومده. مامانم صبر کرد تا سخنرانی تمام بشه. این مسئله 2 بعد داشت هم دروغگو شناخته شدن من و هم اخراج مونا که یگانه وعده داده بود. همین موقع بود که یه فکری به سرم زد. مامانم از عاطفه خیلی خوشش می آمد و حرفش را بیشتر از من می خواند . رفتم سراغ عاطفه و با هم رفتیم پیش مامانم و اون شروع کرد به حرف زدن. مامانم گفت این چرا باید کاری رو گردن بگیره که اصلاً ربطی به اون نداشته؟ عاطفه گفت: حق با شماست اما کاریه که شده سرنوشت مهدیه و مونا به حرف شما بستگی داره و... همین موقع بود که مونا هم از راه رسید مامانم کلی مونا را نصیحت کرد(یــس تو گوش خر خواند) و قبول کرد که بره و کار مارو ماست مالی کنه. نمی دونید چه احساس خوبی داشتم که این مصیبت از سرم وا میشه. من شیطنت می کردم و همیشه هم به شیطنتهایم معترف بودم اما این دفعه دروغ گفته بودم داشتم عذاب می کشیدم. قسم خوردم اگه این دفعه از سرم به خیر و خوشی بگذره هیچ وقت دیگه دروغ نگم. (ناگفته نماند همین کار را هم کردم در دوران دانشجویی و چوب صداقتم را هم نافرم خوردم. بعد از اون دیگه لال شدم. حرفی نمی زنم چه راست چه دروغ) بعد از اون همه بچه ها به ترتیب از جلوی مامانم رد شدن و سلام کردن ورفتن سر کلاس به جز پریسا که از ترسش یا از خجالتش نیومد که بعداً مامانم گفت دوست داشتم پریسا رو ببینم چرا نیامد جلو؟ خلاصه مامانم رفت پیش یگانه و ما هم توی حیاط نشستیم. مونا اومد و گفت که باباش با محمد حرف زده و مونا هم باهاش قطع رابطه کرده. من و عاطفه یه کم نصیحتش کردیم و برگشتیم کلاس. وسطهای زنگ بود که پریسا اومد گفت که مریم با عاطفه دعوا کرده که چرا وساطت کردی؟! آخر زنگ عاطفه منو کشید کنار و گفت مریم به من میگه تو روز تولت پز می دادی؟ من چنین کاری کردم؟ یگانه زنگ زده به مامان مریم و گفته نگذارید دخترتون با عاطفه بگرده این آدم مشکل خانوادگی داره!؟ حالا شما بگید یگانه مشکل داشت یا ما؟ ظنم به مریم از این روز بیشتر شد. کسیکه به اون سرعت پله ها را پایین رفته باشه تا قبل از من به یگانه برسه و جریان آدامس را بگه می توانسته مریم باشه که ورزشکار فوق العاده ایه. اما پدر کشتگی مریم با من چیه که این حرف را امروز به عاطفه زده؟ ما که 2سال با هم دوستیم!

اونروز عصر مامانم گفت من امروز به حرفهای عاطفه گوش نکردم .دلم واسه اون دختره سوخت که به خاطر یه اشتباه یه عمر پشیمون  نشه و مهدیه یادت باشه این آخرین بار بود. منم گفتم واولین بار . تا حالا از دبستان مامانم به جز موقع جلسه اولیا و مربیان مدرسه من نیامده بود. ثبت نام و کارنامه هایم که با بابام بود. غیبت موجه کردنمم با خاله ام. این اولین باری بود که پای مامانم به مدرسه من وا شده بود. بعدشم گفت تو چند تا دوست داری تو مدرسه؟ 100 نفر بهم امروز گفتن سلام خانم فتح الهی !!

فردای اون روز مونا غایب بود تا پیغام مامانم را بهش بدهم. مامانم گفتش بهش بگو بچه تو مشکل داری واقعاً. چرا وقتی که من توی دفتر بودم مدام می آمدی دم دفتر و التماس می کردی!؟ همه فهمیدن که من دروغ تورو ماست مالی کرده ام. خب این دفعه هم به خیر گذشت . فقط آبروی من رفت و امتحان جغرافی که می توانستم 20 بگیرم 18 شدم!