X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

چهارشنبه 18 مهر 1386 ساعت 04:59 ق.ظ

دردسر فائزه

امتحان ریاضی داشتیم. در کمال ناباوری خیلی خوب امتحان داده بودم. سر امتحان فائزه به عاطفه تقلب رسانده بود که دبیر ریاضی گرفته بودشان. بیچاره فائزه تا حالا توی عمرش فکر نکنم تقلب کرده و یا تقلب رسانده باشه. اون برای هیشکی حاضر نشده بود این کار را بکنه اما نمی دونم عاطفه چه جوری خامش کرده بود که به اون امروز تقلب رساند. اون طور که بویش می آمد قضیه به ناظم تمام نمی شد و دبیر ریاضی تصمیم داشت داشت این قائله را کش بده و همین کار را هم کرد. سه روز بعد که روز کار یگانه بود. یگانه سر زنگ فیزیک عاطفه را خواست قتلگاه . این پیغام را دبیر ماه فیزیک کهما بهش می گفتیم نخود آورد و با حالتی غمگین. انگاری اون هم می دونست کسی که داره میره قتلگاه حتماً قراره اتفاق بدی برایش بیفته . خداییش چهره اش را توی اون روز خاص فراموش نمی کنم. عاطفه رفت و درست بعد از 45 دقیقه با چشمان گریان برگشت! چی بهش گفته بود که عاطفه با اون دبدبه اش به گریه افتاده بود، بماند. بعدش فائزه را خواست قتلگاه.نخود اجازه داد عاطفه دنبال فائزه بره. و وقتی بعد از یک ربع فائزه با بغضی که هر آن ممکن بود بترکه برگشت به کلاس نخود برای چند لحظه سکوت کرد. این کلاس می توانم بگم ساکتترین کلاس فیزیک در طول سال بود. راستشو بخواهید من از گریه عاطفه ناراحت نشدم . چون تنبیه حق اون بود که فائزه را به این دردسر انداخته اما واقعاً طاقت دیدن گریه فائزه را نداشتم .  اصلاً هم فکرش را نمی کردم که دبیر ریاضی بخاطر یه کوئیز مسخره پای مشاور و یگانه وحشی را به میان بیاره و آبروی دانش آموز زرنگ و آرامی مثل فائزه را به این راحتی ببره. صفرت را که داده بودی این یه ذره آبرو را می خواستی چی کار که از بین بردیش؟ اما گریه عاطفه مال این حرف یگانه بود که به عاطفه گفته بود تو با قیافه ات که شبیه پسرهاست می خواهی میترا را تحت تاثیر قرار بدی. عاطفه هم در جواب گفته بود من از رفتار میترا تاثیر گرفته ام و... و در ضمن یگانه حرفهایی که گفته بود را نتیجه تفحص جاسوسش در کلاس بیان کرده بود و اذعان داشته بود که جاسوس از بچه های خیلی باحاله که نمی توانید فکرش را بکنید. عاطفه در این مورد با من بعد از کلاس فیزیک حرف زد ولی نظر من این بود که یگانه یا می خواسته رد گم کنه و یا ماهارو به جون هم بیندازه که در این صورت شکستمون ساده تره. ظن من به تنها کسی توی کلاس بود که از دبستان می شناختمش و در کنار ردیف ما نزدیک پریسا می نشست... صیتی

صیتی اگر این را خواندی بدون که این نظر شخص بنده است می توانی منکرش بشی در هر صورت دیگه اون روزها گذشته ومهم نیست