X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

چهارشنبه 18 مهر 1386 ساعت 04:57 ق.ظ

عضو جدید اخراجیها (حَلوَ و لا مَرِّ)

امتحان عربی داشتیم با همون دبیر گلابی دوست داشتنیمون.که یکدفعه صدای دبیرمان راشنیدیم که میگه داری چی کار می کنی ؟ بدش من اونارو. سرم را که برگرداندم دیدم نیکو سه تا دفتر کتاب روی همدیگر را از زیر جا میز در آورد. آنقدر این دفتر کتابها قطور بودن که روی هم حتی تا نمی شدند و همونجوری که به زور روی تا شده بودند  داد دست دبیرمان. همه می خندیدیم و بیشتر از همه نیکو. دفتر قطور سپیده وکتاب رنگ و رو رفته من ودفتر جلد آبی نیکو کاملاً قابل تشخیص بود. گلابی بهش گفت: برو بیروم. نیکو هم خنده کنان از جا بلند شد و بعد از بستن بند کفشهایش درست وسط کلاس رفت بیرون. امتحان که تمام شد گلابی جون به سعیده گفت که برو به ناظمتان بگو یه کم نصیحتش کنه و بعد بفرستتش کلاس. سعیده رفت و برگشت و گلابی منتظر برگشت نیکو بود تا درس را شروع کنه. هی میرفت تا دم کلاس و برمی گشت و مدام می گفت این بچه چی شد چرا نیامد؟ بعد یه 10 دقیقه ای گفت خب عیب نداره من معنی درس را می گم بنویسید اونم که بیاد از بقیه می گیره می نویسه. همین طور که داشت معنی درس را می گفت مدام میرفت دم کلاس و تو راهرو رو نگاه میکرد اما خبری از نیکو نبود. دیگه دلواپس شده بودیم. نجمه گوشه کتابم نوشت برو یه سر و گوشی آب بده ببین چه خبره. گفتم باشه پاراگرافش که تام شد میرم که البته به اونجا نرسید و زنگ خورد و گلابی با همان قیافه نگران رفت . ما هم با بچه ها رفتیم پایین ببینیم اوضاع از چه قراره. وقتی رسیدیم پایین دیدیم نیکو خانم با خیال راحت توی حیاط نشسته. گفتیم چی شد؟ چرا بالا نیومدی؟

گفت: هیچی بابا ناظممان باهام یه کم حرف زد و نصیحتم کرد. من هم گفتم که دیشب مشکل داشتم نرسیدم درس بخوانم! اون هم گفت که برو سره کلاس. گفتم نمی خواهم گفتش پس برو حیاط.منم اومدم پایین. همه می خندیدیم و برایش با آب و تاب کارهای گلابی جون را تعریف می کردیم. و اون هم خوشحال می خندید!! حالا میشه به نیکو تبریک گفت. چیو؟؟؟؟؟؟؟ ورود نیکو رو به جمع اخراجیها  (پریسا و خودم و مریم)