![]() |
![]() |
![]() |
اون روز با اینکه هیچ کس امید نداشت اما در همون اوج نا امیدی هم دوست داشتند که امیدوار باشند که شاید بشه. شاید ببرند. شاید مساوی کنند. شاید صعود کنند. این تقریباً توی یک بازی عادی غیرممکنه. کم پیش میاد که یک تیم که توی خانه خودش نتوانسته برنده باشه در خانه حریف برنده باشد. تیم ما توی خانه خودش روی اشتباه دفاعمان یعنی مهدی پاشازاده در دفع توپ گل خورده بود و تنها گل خداداد عزیزی توانسته بود بازی را به تساوی بکشاند تا همه با امید به تساوی منتظر بازی اون روز باشیم... چهارشنبه 8 آذر 1376 بود. کلی به ناظمها التماس کردیم تا اجازه بدهند زنگ آخر را بریم نمازخانه و مسابقه را ببینیم. آخه هیشکی سر کلاس درس گوش نمی داد. همه حواسها به بازی بود حتی اونهایی که فوتبال دوست نداشتند حتی اونهایی که خیلی درس خوان بودند... تصویرهای زیر را از آرشیو نجمه برداشتم اینها پرچمهاییست که اونها سر کلاس درس درست کرده بودند . اگه خوب دقت کنید یکیشان مال مهندس مونومی خودمونه. وقتی فائزه هم جای درس فکرش پیش فوتبال بوده اوضاع ما و بقیه معلوم بوده...




بالاخره موفق شدیم و رضایت معلمها و ناظم و مدیر را با کمک سال بالایی ها بگیریم و همگی ریختیم نمازخانه. بازی تازه شروع شده بود. مدرسه یک تلویزیون 27 اینچ هیتاچی کابینت چوبی داشت که روی سکوی نمازخانه جای گرفته بود و چون برای دیدن فیلمهای آموزشی ازش استفاده می شد آنتن نداشت. تنها چیزی که بهش آویزون بود یک تکه سیم بلند بود که نقش آنتن را بازی میکرد. هرکاری کردیم نتوانستیم اون را جایی بند کنیم که تصویر خوب باشه بالاخره من مجبور شدم تمام بازی را از فاصله یک متری تلویزیون نظاره کنم و اون سیم را با دستم بالای سر نگه دارم. از همون اول شروع کرده بودند استرالییایی ها به حمله. بعداً فهمیدیم که عابد زاده اون روز رکورد جهانی دفع توپ را شکسته. توی نیم ساعت اول بازی 21 توپ داخل چهارچوب را دفع کرده بود. با هر توپی که به سمت دروازه می رفت نفسها حبس میشد و وقتی توپ دفع میشد صدای ایول ایول همه جا را پر میکرد. تا اینکه دقیقه 32 بازی قفل دروازه ما را هری کیول شکاند و صدای وای وای همه جا را پر کرد. نیمه اول تمام شد تا هم تیم استراحت کنند و هم من که دستم خشک شده بود. یکی دوتا از بچه هایی که همیشه دعا و قرآن صبحگاهی را می خواندند آمدند روی سکو و شروع کردند دعای توصل را خواندند. این اولین و آخرین باری بود که توی این مدرسه دیدم که همه با هم و با خلوص نیت و از ته دل دعا را می خوانند. اینقدر صدای بچه ها بلند بود که فکر کنم به عرش رسید و خدا جواب داد البته نه از اول. وقتی نیمه دوم شروع شد در ثانیه های ابتدایی بود که گل دوم را توسط ویدمار استرالیا بهمون زد.و ورزشگاه کریکت شهر ملبورن به معنای واقعی رفت رو هوا. صدای غریو شادی را کاملا واضح شنیده میشد.بازی از نظر اونها تمام شده بود اما نه از نظر نه. این باعث نشد که صدای دعا خواندن بچه ها قطع بشه. بلکه بلند و بلندتر شد. شاید بین بازی یه لحظه هایی پیش می آمد که صدای وای گفتن بچه ها، دعا خواندن را قطع می کرد اما دوباره شروع می شد. وقتی بازی برای 5 دقیقه متوقف شد که تور دروازه ایران که توسط یک تماشاچی دیوانه که به زمین بازی هجوم آورده بود پاره شده بود ترمیم شود باز بچه ها دعا می خوانند. فکر کنم اون موقع بود که صدامون به اون بالا رسید و خدا دلمان را نشکاند و دقیقه 30نیمه دوم روی پاس خداد عزیزی، کریم باقری اولین گل ایران را زد.
( می توانید این گل را از اینجا دانلود کنید)
صدای فریاد بچه ها بلند شد همه ایستاده بودند و همدیگر را بغل می کردند. کنار من یکی بود که من اصلا نمیشناختمش همچین پرید بغلم که نزدیک بود بیفتم زمین. تا جو آرام شد یکی دو دقیقه طول کشید و این درست همون لحظه گل طلایی خداد عزیزی بود. درست 5 دقیقه بعد از اون گل ، مثلث باقری و دایی و خداداد عزیزی باعث شد تا خداداد عزیزی – به قول خیابانی، غزال تیزپای ایران- گل دوم ایران را در کمال ناباوری بزند .اینبار دیگه بچه ها قابل کنترل نبودند توی جمعیت از اون جلو همه را می توانستم ببینم. نیکو مثل علی ورجه بالا پایین می پرید. سیما، فهیمه مفتول را با تمام عدم تناسب قدی که داشتند رو هوا بلند کرده بود.اون لحظه غیر قابل توصیف بود. حتی شفا.. هم میخندید و لطیـ..(ناظم سومها) هم اشکهایش را پاک میکرد
( می توانید این گل را از اینجا دانلود کنید)
توی این فاصله کم کلی همه چی تغییر کرده بود به جز یک چیز اون هم دعا خواندن بچه ها بود با این تفاوت که نه واسه اینکه گل بزنیم بلکه واسه اینکه دیگه گل نخوریم. تعیین 8دقیقه وقت تلف شده مثل گذر یک عمر بود وقتی سوت پایان بازی زده شد دیگه هیچی قابل تشخیص نبود. سارا علیزاده اولین کسی بود که پرید بغلم و بعدش مریم و... در فاصله کمی اونورتر می شد نجمه را دید که ایستاده و به فریاد زدنهای نیکو و شبنم قلی نگاه میکند و میپرسه: چی شد؟!؟!؟!؟؟؟! کمی اونورتر سارا علوی کیا در آغوش فائزه اشک میریخت. همه را یادم نیست. اگه هرکی بگه چی کار کرده اون لحظه خیلی خوبه... وقتی بابا آمد دنبالم که برویم خونه تمام طول راه مدرسه تا خونه را دیدم که همه به هم تبریک میگفتند حتی ماشینهایی که کنار هم پشت چراغ قرمز چهارراه پاسداران ایستاده بودند. من که تا کمر خم شده بودم به همه تبریک می گفتم...مبارکه مبارکه مبارکه...بعضی ها به برف پاک کنهای ماشینهایشان دستمال کاغذی زده بودند بعضی ها هم دستکش . اون روز یک جشن ملی بود. واقعاً از عید نوروز هم عیدتر بود. همه خوشحال بودند همه می خندیدند هیچ روزی را ایران مثل اون تجربه نخواهد کرد.اون شب همه به خیابانها ریختند و تا صبح زدند و رقصیدند 


بدون اینکه به فکر چشمهای پف کرده فردا باشند.راستی یادم رفت اینو بگم که دختر عابدزاده اون موقع تو دبستان مجموعه مدرسه ما درس می خواند و بعد از اون بازی بود که ملتی صف میکشیدند که شاید یک روز خود عابدزاده برای بردن دخترش از مدرسه بیاید اما همیشه پسر و همسرش آمدند و خیلی ها را از جمله مریم فقیه ما را نا امید کردند. البته به نظر من هم اون بهترین دروازبانی است که ایران به خودش دیده.
چند سال بعد مصطفی هاشمی طبا رئیس وقت سازمان تربیت بدنی کتابی منتشر کرد در باب این مسابقه تحت عنوان "داستان یک صعود"...
اونروز من و آیدا وحدت نهایت سعیمان را کردیم که چیز مفیدی توی آزمایشگاه یاد بگیریم اما به هر چی دست می زدیم خرابکاری می شد. اول از همه موقعی که خانم دانایی داشت برای بچه ها درس را توضیح می داد من و آیدا داشتیم با قطعات بدن انسان که توی قفسه ها چیده شده بود ور می رفتیم که یکدفعه قلب از دست آیدا افتاد و یک قسمتی اش شکست
. با کلی چسب نواری اون تیکه را بهش وصل کردیم و گذاشتیم سر جایش شانس آوردیم توی اون لحظه سر و صدای سوال پرسیدن بچه های زرنگ کلاس مانع این شد که صدای شکستن قلب بدبخت را دانایی بشنود. بعد رفتیم سراغ واندوگراف. داشتیم با اون کار میکردیم منتها کشش را بسکه من کشیدم پاره شد و در نتیجه واندوگراف هم خراب شد
. بعد نمی دونم چی شد که خوردم به قفسه ها دو تا لامپ نئون با صدای وحشتناکی خورد زمین و شکست. دست آخر هم به دسته کیف خانم دانایی که فلزی برق 9 ولتی وصل کردیم اما جای اینکه نصیب خانم دانایی بشه نصیب فهیمه تنبد ترقه فضول شد که آمده بود ببینه که ما با کیف خانم چی کار می کنیم." خانم اینها دارن به کیف شما دست میزنند...خانم خانم!!!" و وقتی خواست کیف را با دسته اش بگیره و بلند کنه جیغ کوتاهی زد وکیف را پرتش کرد زمین
. کلی خندیدیم بهش و نصیحتش کردیم که فضولی اصلاً خوب نیست خدا آدم را جیز میکنه. جیز خدا صدا نداره درد داره و از این حرفها
...و بالاخره آخر کلاس بود شیشه براده های آهن روی میز جلوی من بود و داشتم باهاش بازی می کردم و اصلاً حواسم نبود که درش شل بسته شده. توی یک چشم بهم زدن شیشه از دستم قل خورد و روی میز و زمین پر شد از براده های ریز آهن
. دانایی کلی بهم خندید و گفت: " خوبت شد این همه امروز آتیش سوزوندی اینم چوب خدا. وقتی تمام زنگ نماز را ماندی و براده های آهن را جمع کردی یاد میگیری که این قدر توی آزمایشگاه شیطنت نکنی". خلاصه اینکه تمام زنگ نماز با دو تا تیکه آهنربا براده های آهن را جمع کردم و هر چند هراز گاهی براده های آهن به دستم میرفت و صدای آخ و واخم در می آمد . و هربار دانایی بهم می گفت:ببین چوب خداست صدا نداره اما درد داره... و بهم می خندید...
اونروز نیکو وسیما و سمیرا و نجمه تصمیم گرفته بودند به تلافی اینکه فهیمه همیشه خیسشان میکند فهیمه را خیس که نه ، موش آب کشیده اش کنند. من و فهیمه همیشه عادتمان بود که هر زنگ تفریح قبل از رفتن به سر کلاس گلاب به روتون سری به دستشویی بزنیم. اون روز مثل همه روزهای دیگه فهیمه رفت اما من که از نقشه نیکو اینا با خبر بودم نرفتم. به محض اینکه فهیمه از دار و دسته ما جدا شد بچه ها دور هم حلقه زدند و سر سه سوت نقشه چیده شد.همگی رفتیم سمت دستشویی ها. در یکی از دستشویی ها بسته بود. من و نجمه اون در را محکم نگه داشتم که فهیمه فرار نکنه. نیکو و سمیرا شیلنگ را آوردند و با اشاره سمیرا سیما آب را باز کرد و آب از بالا در به داخل میریخت اما هیچ صدایی به جز ریختن آب به کف دستشویی شنیده نمیسد در دستشویی را که باز کردیم دیدیم خالیه. از فهیمه زبل رو دست خورده بودیم. خنده کنان آمدیم بیرون و داشتیم اطراف را به دنبال فهیمه می گشتیم که صدای خنده اش از بالای سرمان ما را به خودمان آورد. نمی دونم کی فهیمه زبل فرصت کرده بره و در اون دستشویی را ببنده و بدون اینکه ما ببینیمش از پله های نمازخانه بره بالا. و از اون مهمتر چه شانسی آوردیم که هیچ بدبخت دیگه ای توی دستشویی ها نبود وگرنه توی دردسر می افتادیم حسابی
... دو روز بعد این نوبت من بود که توی توطئه ای که فهیمه برایم ترتیب داده بود بیفتم. وسط حیاط روی یک صندلی نشسته بودم و طبق معمول همیشه داشتم مسخره بازی در می آوردم که دفعه دیدم دارم می روم روی هوا. نزدیک 10 نفر با هم زیر صندلی من را گرفته بودند و برده بودند بالا. همون طور که توی آسمون بودم چشمم یه آن افتاد به دفتر شیشه ای مدرسه که ناظمها و مشاورها به ترتیب ایستاده اند و با تعجب به ما نگاه میکنند. بخت باهام یار بود که ناظم خودمان نبود.شفا... را می گم. این صدای ظرابیــ..(ناظم اولها) بود که ما را به خودمان آورد..." بگذارید پایین" ... نمی دونم فاصله بین این جمله و اصابت من با زمین چقدر بود ولی این را خوب یادمه که چه بلایی سر اون صندلی و کمر من آمد
. صندلی بدبخت که هر 4تا پایه اش کج شد
. کمر من هم آنچنان دردی گرفت که احساس کردم دونه دونه مهره های کمرم خورد شده. کج مونده بودم کلی طول کشید تا بتوانم صاف روی پایم بایستم البته نصف بیشتر اینکه نمی توانستم تعادلم را بدست بیاورم به خاطر غش غش خنده ام بود که به معنای واقعی از خنده ریسه رفتن بود. این هم عیدی ما که نقشه اش مال فهیمه ناناز بود و مجری طرح خیلی های دیگه. این اولین باری بود که یکی،ببخشید 9-10 نفر توانسته بودند من را از زمین بلند کنند
...
اونروز همه اتفاقی زود آمده بودند مدرسه حتی سحر عبدهو هم که همیشه 7.30 می آمد اونروز خاص یک ربع به هفت آمده بود. ساعت 7 بود که پریسا بلاخره آمد. قرار بود یک روز تمام را با ما باشد. خلاصه طبق روال عادی و همیشگی رفتیم طبقه سوم و شروع کردیم به زدن و رقصیدن. پریسا هم قری را چند وقت بود توی کمرش خشک شده بود ریخت بیرون اما مثل اون سه شنبه صبحه نشد آخه شفا...(ناظممان) زود آمده بود مدرسه و آمد و بچه ها را پراکنده کرد و گفت پایینی ها پایین، بالایی ها هم بالا... ما هم حرفش را گوش کردیم و همگی رفتیم طبقه اول کلاس نیکو اینا اما بازم دیری نپایید که سر کله اون یکی ناظم یعنی ناظم اولها پیدا شد که " ساکت، شلوغ نکنید" من و مریم فقیه هم که دیدیم هوا پسه برای چند دقیقه ای گفتیم بریم توی حیاط تا آبها از آسیاب بیفته. توی این فاصله مریم که دو روزی بود دمغ بود قفل زبانش را باز کرد و گفت که با عاطفه بحث کرده و دیگه همه چی بینشان تمام شده. عاطفه به مریم گفته بود که اینقدر دور و ور فهیمه(ناناز) نگرد اون یک تار موی گندیده من را با 100 تا مثل تو عوض نمیکنه
و این در حالی بود که با فهیمه هم بد به تیپ هم زده بودند و این بدین معنی بود که عاطفه نتوانسته بود دوری فهیمه را تحمل کنه و شاید توی چند روز آینده باید منتظر آشتی کنان باشیم به خصوص اینکه عید نزدیک بود و توی عید بساط آشتی کنان همیشه پهن. من هم به مریم گفتم بیخیال هرکی جای خودش را داره... خلاصه برگشتیم بالا و دوباره زدیم و رقصیدیم تا زنگ خورد و ماها رفتیم کلاس. پریسا هم با نیکو اینا رفت. کلاس ما ادبیات داشت و دبیر ادبیات(طباطبا...) بلاخره تحریم را شکست و برامون امتحان تعیین کرد برای بعد از عید نوروز. خداییش نگاه کنید من کجا گیر کرده بودم. معلمها می خواستند تنبیهشان کنند تحریمشان می کردند و می گفتند امتحان کلاسی ازتون نمی گیریم و بعد اونها هم همگی التماس می کردند که نه تورو خدا امتحان بگیر!!!!! خلاصه زنگ تفریح هم باز هم زدیم و رقصیدیم. زنگ دوم هم که به اصطلاح زنگ بینش بود به بند انداختن و درست کردن ناخن و... گذشت. اما زنگ سوم که حسابان داشتیم مبصـ... را راضی کردیم که بریم توی حیاط و بازی کنیم اون هم خودش پایه شیطونی قبول کرد و رفتیم توی حیاط به استپ هوایی بازی کردن. پریسا هم توی حیاط بود.دبیر نیکو اینا راهش نداده بود.بهش گفتم بیا بازی اما باز دمق شده بود و گفت حوصله ندارم. خلاصه به بازی مشغول شدیم ولی هیچ کدام از بچه ها جرات ننداشت اسم معلم را بگه. نوبت به من که رسید بلند داد زدم شهین مبصـ...
بدبخت کپ کرده بود و در حالی که هاج و واج به ما نگاه می کرد توپ توی چند قدمی اش افتاد زمین. وقتی به خودش آمد دنبال من کرد که من را بزنه و هرکاری کرد به پایم نرسید و یکی از بچه مظلومه را زد که بالاخره از شر این توپ خلاص بشه با بچه ها کلی بهش خندیدیم.

بعد بازی هم نوبت سیگارت زدن. زنگ مدرسه ساعت 1 خورد و تا ساعت یک و پنج دقیقه تمام مهمات من و فهیمه تنبد ترقه تمام شد. مدرسه را به توپ بسته بودیم. فاضلـ... هم از دفتر شیشه ای چشم می انداخت که ببینه کار کیه اما خبر نداشت ما درست زیر پنجره نشسته ایم
.

موقع رفتن به خونه که شد داشتم با فهیمه شوخی می کردم که نیکو صدایم کرد و به محض اینکه صورتم را برگرداندم یک سیلی آبدار و کشدار به صورتم نواخت
. خنده روی لبم یخ زد
. فقط گفتم چرا؟ نیکو هم عصبانی داد زد: دستت درد نکنه خوب امروز پریسا را تحویل نگرفتی و رفت.حتی منتظر جواب من هم نشد
. من باید چی کار می کردم. راست می گفت نمیگم دروغ گفت اما بعد از اون انگی که بهم چسبونده بودن سعی می کردم برای جلوگیری از هر حرف و حدیثی توی مدرسه خودم را تا حدودی از پریسا دورتر نگه دارم اما این کجاش به معنی این بود که تحویلش نگرفتم. هم صبح و هم دو تا زنگ تفریح که من با نیکو اینا بودم و من میزدم و بچه ها می خواندن و پریسا و فهیمه مفتول و شبنم و... می رقصیدن. موقع بازی هم بهش گفتم بیا اما خودش یه ایش کشدار بهم گفت و ادامه داد حوصله ندارم. پریسا یک جوری بود هم دوست داشت با ما باشه هم حرص می خورد چرا با ما نیست و هم وقتی با ما بود احساس میکرد جایش دیگه اینجا نیست. من خودم این احساس را تجربه کرده بودم. هیچی مثل گذشت زمان نمی توانست اوضاع را بهتر کنه. حتی نهایت سعی ما هم واسه شاد کردن اون تا اون موقعی که اون این احساس را داشت به جایی نمیرسید. من اون روز تمام تلاشم را تا جایی که می توانستم کرده بودم . حقم اون سیلی نبود. اما خوردم نیکو خیلی شانس آورد که نیکو بود و خاطرش بسیارعزیز وگرنه هر کس دیگه ای بود ممکن دوتا شو پس بخوره. الان که فکرش را می کنم یادم نمی آید کس دیگه ای بهم تو زندگی ام سیلی زده باشه...
این صفحه دفتر معارف خودش یک عالمه خاطره است
...می دونید چرا؟ واسه اینکه من هیچ وقت منظور فهیمه ناناز را از این نوشته ها نفهمیدم و بعدها هم خودش هیچ وقت نگفت بهم... اسم کی؟ تو کتاب من؟ فهیمه ناناز جواب بده
... درست 11 روز مانده بود به عید که برامون امتحان میان ترم معارف گذاشته بودند و فهیمه هم از چند روز قبل شروع کرده بود به نیاوردن کتابهایش اون هم به هوای تق و لق بودن مدرسه. آخه یکسری از بچه ها را برده بودند شلمچه و واسه همین معلمها درس نمیدانند و رسماً مدرسه تق و لق بود. و اون روز هم چون فهیمه کتاب معارف نیاورده بود بهش کتابم را دادم که درس بخواند و این یاداشت نتیجه درس خواندن فهیمه ناناز بود...

جمعه 20 اسفند بود که برای اولین بار شناسنامه من هم به نقش و نگار یک مهر مزیّن شد. البته نکنید مهر خوردن شناسنامه من برای بار اول خاطره قابل عرضی بوده است اما کسانی که بهشون رای دادم و یک اتفاق بی نظیر که بعد از اون افتاد برایم خاطره ای بیاد ماندنی شد. انتخابات مجلس دوره ششم بود. اون موقع ها ماها همگی عشق و سینما بودیم و این اولین باری بود که یک کارگردان کاندید میشد اون هم کارگردانی که ما فیلمهایش را دوست داشتیم... پس اول از همه به بهروز افخمی رأی دادم... دومین نفر کسی نبود جز زهرا چیت ساز همون دبیر کلاس اول دبستانم که حالا توی دبیرستانمون هم دبیر هنر بود... به زهرا گل هم به حرمت یک دوست داشتن قدیمی و احساس عمیق رأی دادم...


نفر سوم هم به سفارش نجمه، حداد عادل بود و چهارمی هم برادر خاتمی بود اما هیچ چونی پشتش نبود. همین جوری نوشته بودمش... اما بشنوید از فردای اون روز... صبح که رفتیم مدرسه با در بسته مدرسه روبرو شدیم و وقتی زنگ سرایدار مدرسه را زدیم در کمال ناباوری دیدم با چشمهای خواب آلود در را باز کرد و گفت دیروز اینجا حوزه بوده امروز مدرسه تعطیله... انگار تمام دنیا را بهمون دادند.آنقدر با بچه ها ذوق مرگ بازی درآوردیم که خدا میداند الهام هاشمی کیا که فقط مونده بود که برقصه. خلاصه برگشتم خونه و گرفتم خوابیدم. ساعت 30/7 بود که دیدم مامانم بالا سرم ایستاده و به من با ناباوری نگاه می کند. گفت: مریضی؟ خواب موندی؟ از سرویس جاموندی؟ چرا خونه ای؟ گفتم: تعطیله شمارش آراست... می دونید؟؟؟ من فکر می کردم خودم از اینکه مدرسه تعطیله خوشحال می شم اما مامانم بیشتر از خوشحال شده بود.اینقدر ذوق کرده بود که نمی دانست باید چی کار کند...شمرده شمرده گفت: بلند شو با بابات بریم... گفتم کجا؟ گفت: خونه عزیز(مادر بزرگم) خلاصه اینکه یک روز هم که مدرسه نرفتیم به جایش بلندم کردند و بردنم خونه مادر بزرگم و حسرت یک خواب را به دل ما گذاشتند. این همون اتفاق بی نظیری بود که خدمتتان عرض کردم.
قبل از هرچیز بگم که این یک خاطره نیست این پست در حقیقت مقدمه ای است برای خاطرات بعدی یعنی یک پیش ذهنی کامل از آغاز یک داستان دنباله دار. ماجرا از یک روز غیبت فهیمه شروع شد. اونروز فهیمه مریض شده بود و مدرسه نیامد. دروغ نیست اگه بگم بیشتر از 10 تا کلاس اولی طی اون روز سراغ فهیمه از من گرفتند. اگر فهیمه را نمی شناختم شک می کردم نکنه خبری و ما بی خبریم. اون روز گذشت و من به دوتا دوست صمیمی فهیمه ناناز یعنی سیما و سمیرا سپردم که فردا که فهیمه آمد مدرسه مواظبش باشید انگاری یک خبرهایی است اما هرچی ما گفتیم به خرجشون نرفت که نرقت. فردای اون روز بود و زنگ تفریح ، من و بچه ها توی حیاط نشسته بودیم که دیدیم فهیمه دوان دوان به سمت ما می آید و از شدت خنده تلو تلو می خورد و چیزی را زیر دستش پنهان کرده. وقتی اون مجسمه قو را که گردنش را تا زیر بالش خم کرده بود را از حصار دستش بیرون آورد و نشان ماها داد چنان خنده ای سر دادیم که همه بچه هایی که توی حیاط بودند و برگشتند و نیم نگاهی به ما انداختند که از شدت خنده روی زمین ولو شده بودیم. همراه مجسمه فوق الذکر یک نامه سراسر مهر و محبت و به معنای واقعی عاشقانه هم بود. برای فهیمه دست گرفته بودیم کلی داشتیم سر به سرش می گذاشتیم که روباه فهیمه را صدا کرد و فهمیه را با خودش برد. مریم گفت: فهیمه تمام شد و رفت. فهیمه هم از دست رفت. دیری نپایید که روباه از جلو و فهیمه از پشت سرش برگشتند. فهیمه همچنان لبخند میزد و چون جلوی روی آنها نمی توانست حرفی بزند منتظر ماند که برویم بالا تا بگوید چه اتفاقی افتاده. وقتی می رفتیم سمت کلاس فهیمه گفت که نیوشا (روباه) بهش گفته که چرا تو دوست من( زهرا- ترب بادکرده) را که تورو اینقدر دوست داره تحویل نمی گیری!!!!!؟؟!!!؟
اون تورو مثل یه خواهر دوست داره !!!!
و فهیمه هم گفته بود اگه غیر از این بود جای تعجب بود...من و مریم در یک نتیجه گیری کلی به این نتیجه رسیدیم که روباه برای جلوگیری از دوست شدن فهیمه با یکی دیگه مسئله زهرا را به میان کشیده که حالا فکرش را هم میکنم باید بگم بین بد و بدتر هم میشه بد را انتخاب کرد هم هیچکدامشان را که البته فهیمه همیشه تابع همان هیچکدام خوشبختانه باقی ماند...وقتی فهیمه توی راهرو دختری را که اون مجسمه و نامه را بهش داده بود بهمان نشان داد اونرا کاملاً به خاطر آوردم اون کسی بود که دیروز بارها و بارها جلوی من را توی راهروها گرفته بود و قسمم داده بود که فهیمه چش شده که نیامده!!!!
اسمش ژینوس بود و از بخت بد اون هم توی کلاس روباه اینها بود یعنی 103 و این به این معنی بود که یکی به جمع دولایان دم در کلاس 103 یکی دیگر هم اضافه شد البته کلاس شادان هم درست کلاس 103 بود و اون هم میشه جزو همان دولایان بر شمرد. و به دلایلی که عنوان کردنش درست نیست ما اسم پیازچه را واسه ژینوس انتخاب کردیم و یه جاهایی شاید ازش به اسم مستعارش اما فردای اون روز فهیمه باز غایب بود و این برای ما دوجنبه شوخی داشت که یکی این بود که فهیمه از نامه و مجسمه دیروزی ذوق مرگ شده و یکی دیگر هم کسانی بودند که طی روز سراغ فهیمه را از ما می گرفتند. اول از همه ژینوس که صد بار اومد و قسم میداد که بگو فهیمه چش شده با بچه ها رفته جنوب؟؟؟
(فکر اینکه فهیمه بره شلمچه هم، کنار همه خنده های دیگه خنده داربود) بعدی شادان بود." میگن فهیمه به خاطر ژینوس داره مدرسه اش را عوض میکنه؟؟؟!؟!!"
فکر اینکه چقدر اینها اعتماد به نفس دارند هم سوژه خنده ما بود تا مدتها. بعدی زهرا بود که با حالت التماس و با یک بغض توی گلو و یک حلقه اشک که سرازیر نمشد حرف میزد.."فهیمه نباید اجازه می داد. نباید. نباید اجازه می داد باهاش این کار را بکنن"
پرسیدم کدوم کار؟ گفت:همون کار دیگه... پرسیدم: کدوم کار بابا؟ کار؟ گفت: نه مسخره ام نکن تو منو درک نمی کنی همتون بی احساسید!!!!
و با همان چهره غم زده رفت. وای که این چه آتشی که روشن ده این سوال را اون چندین بار مجبور شدم از خودم بپرسم... در رویایی بعدی با زهرا(ترب بادکرده) در ادامه حرفهای قبلی اش گفت که "اگه فهیمه نخواهد جلویش را بگیره من خودم جلویش را میگیرم اینو جدی میگم" (منظورش جلوی کارهایی که ژینوس داره انجام میدهد بود) و من هم خنده کنان گفتم خوب کاری می کنی و به راهم ادامه داد که از پشت سرم صدای فریادش را شنیدم که" تو این چیزها را نمی فهی" البته با یک ته صدای بغض این داد را کشید و در جمله آرامتری خطاب به مونا ادامه داد: مونا توعاشق چیه اینی؟چه جوری تحملش میکنی
.... با خودم گفتم آخر عاقبت این بازی را خدا بخیر کنه... فردای اون روز که فهیمه آمد مدرسه از اتفاقات دیروز یه مطلب کلی بهش گفتم چون می دونستم اعصابش خورد میشه اگه بفهمه کار داره به جاهای باریک می کشه و خوشبختانه اون هم چیز بیشتری ازم نپرسید... زنگ تفریح اول تمام شده بود. توی راهرو جلوی کلاس با بچه ها ایستاده بودیم و روی من به سمت کلاسهای اول بود و در حقیقت دولایان دم در کلاس 103. حدود 10 نفر داشتند توی راهرو را دید می زدند. از این خنده ام گرفت که چرا جای اینکه اینجوری از در خم بشوند چرا عین آدم توی راهرو نمی ایستند که یک دفعه با شنیدن چندتا جمله ساده و یک صدای مهیب خنده ام به قهقهه تبدیل شد..."آی آی مواظب باشید" و گرومپ... همشون نقش زمین شدند... دلیل این اتفاق هم دعوای ژینوس با زهرا بود سر اینکه کی پایین تر بایستد که بتواند دید بهتری داشته باشد... بعد از ظهر اون روز با مونا دعوای بدی کردم
. اون هم سر جریان زهرا و بهش اولتیماتوم دادم که از این به بعد هرکدوم از دوستانش جلوی منو بگیرند و حرفی از فهیمه به من بزنند من دق و دلی اش را سر اون خالی می کنم حالا خود دانی. چون واقعاً کلافه ام کرده بودند و هم داشتند توجه بینهایت لطیفـ و شفا..(ناظمها) و گنجـ.. و زمانـ...(مشاورهای مدرسه) را بهم جلب می کردند و من مدام نگاهای سنگینشان را تحمل میکردم
. اونها که باور نمی کردند که این همه رفت و آمد اولها پیش من به خاطر فهیمه است واین باز من بودم که پایم به قتلگاه کشیده می شد... و مونا هم قول داد...و این داستان فعلاً ادامه داره تا دور، دورفهیمه است...
اینم زهرا است...





